يادم ميايد 11 سال پيش همينطور كه شاد و خرم داشتم كانال هاي مجاز تلويزيون خانهي پدري را بالا و پايين مي كردم توي برنامهي نيمرخ نامي يک آقايي گفت: امروز يه روز خاصه يعني 77.7.7 . آن آقاي خاص امير حسين مدرس بود به گمانم... من آن چنان منقلب شدم و حال عجيبي بر من مستولي گشت كه بيا و ببين...به غايت مرگ غصه خوردم كه چرا يادم نبوده. آن موقع ها كه خيالاتيتر و روياييتر از حالايم بودم (حالا فكر كنيد اون موقع چه تحفهايي بودم) فكر مي كردم آدم بايد در اين روز خاص يک كار خيلي خيلي خاص (البته از اين لحاظ نه از آن لحاظ !) انجام دهد. از اين رو طبيعي بود كه تا فيها خالدينم بسوزد كه مثل يك سيب زميني از مدرسه آمدم و خوابيدم و تلويزيون روشن كردم و تازه ساعت 7 هفتمين روز ماه هفتم سال 77 فهميدم خيلي روز مهمي است (از شما چه پنهان لابد فكر ميكردم مناسبت دوبارهايي كه از اين دست پيش بيايد موظف به خاطره تعريف كردن براي بچههايم خواهم بود و آن وقت مجبورم بگويم چه مادر سيب زميني داشته اند!) به هر حال من از آن روز همش منتظر تاريخ بعدي بودم تا ببينم چه گلي مي خواهم به سر دنيا بزنم... باري ، خواننده ايي كه شما باشي بنده به محض قبول شدن در دانشگاه با بچه هاي جوادتر از خودم در خوابگاه از آن قرارهاي جوادي 88.8.8 ساعت 8 شب گذاشتم آن هم كجا؟ توي قبرستان زير حرم امام رضا!!(دليل انتخابم احتمالا بدليل عدم آشنايي با قسمتهاي ديگر مشهد بوده است گمانم) امروز كه نگاه مي كنم ميبينم خوشبختانه هم قبرستان حرم ساعت 8 بسته است هم من ديگر ايران نيستم كه نگران بر باد رفتن قول و قرارهايم با آنها باشم ..(ضمنا بيخود جوسازي نكنيد ، مسلما آنوقت كه داشتم قرار حرم را مي گذاشتم نمي دانستم 8 سال بعدش قرار است چه كس ديگري هم آنجا باشد!)
خلاصه تا همين پارسالش كه هر چي زور زدم ديدم انگار آدم مهمي نميشوم با خودم گفتم حتما كه نبايد نابغه درسي و كاري شد و آدم معروف بود . در اين دوره زمانه داشتن شوهر درست حسابي خودش از اوجب واجبات است!...اين شد كه توهماتم وارد فاز ديگري شد و گفتم احتمالا يک آقاي واقعا محترمي با يك بنز سفيد با سرعت ميايد سراغم و من به او مي گويم بيا 88.8.8 عقد كنيم كه خيلي روز مهمي است و آنوقت بالاخره يك عمر خيال بافي هاي رومانتيكم به بار خواهد نشست... خب خوشبختانه تا اين لحظه كه ساعت ۸ به وقت محلی ميباشد هنوز هيچ بنز سفيدي غير از هماني كه هفته گذشته مثل غاز جلويش پريدم تا از خيابان رد شوم و او هم نامردي نكرد و يك كلمه ركيك "ف" دار نثارم كرد حتي برايم بوق هم نزده است چه برسد به مسائل ديگر...!
خب اينجانب از ۱۱ سال پيش تا امروز غير از 2 بار جابهجايي و 2 بار ثبت نام در دانشگاه و نوشتن 2 تا وبلاگ و 2 بار تصادف رانندگي و 2بار عاش.. منظورم آش خوردن است :دي هيچ كار مهم ديگري نكرده ام ...
امسال البته كمي فتيله توهماتم را پايين كشيده ام . در اين حد كه ترجيح ميدادم خواب باشم و يكدفعه تلويزيون را روشن كنم و يكدفعه بفهمم 88.8.8 و ساعت 8 شب شده و از اين همه بي مصرف بودن دچار مشكلات حاد نشوم...
جامانده ها:
تنها اتفاق امروز من این است که اولين وبلاگ من كلاس اولي شد...
يك چيزهايي آدم را بدجوري ميسوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نميشود... مثل امروز ...
من امروز يك چيزي را از دست داده ام كه برايم خيلي چيز بوده است... حتي از چيز آن آقاي معروف هم چيزتر بوده... يك چيز تو مايه هاي يك همدم يك دوست يك يار يك همراه ...
من هميشه دلم براي آن بخت برگشته هايي كه گوشي موبايلشان را از دست داده بودند به شدت مي سوخت و در حاليكه در ظاهر همدردي صميمانه ايي مي كردم در باطن و يك جاهاي خاصم عروسي بود كه اين اتفاق براي من نيوفتاده و نخواهد افتاد...

خاطرات من و گوشي نازنينم شايد مثنوي 70 من باشد.. آخر ناسلامتي او 2 سال محرم رازهاي خيلي راز من بود خير سرم...
اصلا به نظر من فاصله ي ميان 23 تا 25 سالگي ميتواند حاوي تراژيك ترين داستانهاي عشقي يك نفر باشد و نازنين گوشی من پر بود از اين داستانهاي رنگارنگ ، ببخشيد منظورم همان تراژيك است...
اصلا مگر ميشود آدم گوشي W850i آنهم مشكي متاليكش را داشته باشد و ماجراهاي قلبي و روحي نداشته باشد... مگر ميشود بك گراندش آن عكس هاي دلبرانه ي شهناز تهراني گونهي مرا داشته باشد و خاطرخواه پيدا نكند... تازه ميخواستيم تولد دو سالگيش را جشن بگيريم با هم...
يك چيزهايي آدم را بدجوري ميسوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نميشود... مثل امروز ...
اين سه روز من يك احساسي داشتم در حد تيم ملي ايتاليا و انقدر دچار ماليخولياي حاد بودم كه فكر مي كردم چه شاخي از چه غولي شكسته ام كه پا شده ام رفته ام يك مسافرت بك پكري در كشور همسايه ي اينجا ... بعد فكر مي كردم عجب موجود تيزي هستم كه گوشي نازنينم را در هفت لايه پنهان كرده ام و ته چمدان كوچكم جاسازي كرده ام كه اگر چمدان را هم بدزند او در امان خواهد بود... زهي خيال باطل... نمي دانستم بالاخره يكي از همين عكسهاي جوادانه شهناز تهرانيم كار دستم مي دهد و چشمان آن يابويي كه اتاق را نظافت مي كرده را آن چنان نوازش مي كند كه دلارهايي كه بالاتر از نازنين بوده را نمي دزد و فقط... اينجاي داستان خيلي مشمئز كننده است ... انقدر مشمئز كننده است كه هر وقت يادش ميوفتم نتيجه اش ميشود سرخي دماغم! هنوز گيجم... هنوز فكر ميكنم يك جايي قايم شده تا عيار دوست داشتنم را بسنجد ، اما حالا من كجا و او كجا... من بر گشته ام از مسافرت و فكر مي كنم او هنوز در آن كشور گرم شلوغ با آن مردان هيزش تنهاست... (اوه اينجايش چقد الكي رمانتيك شد!)
يك چيزهايي آدم را بدجوري ميسوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نميشود... مثل امروز ...
حالا اگر هم آن آقاي نه چندان محترم دزد بخواهد ارتباطي برقرار كند تا پولي بگيرد هم امكان ندارد ... هر چه تلفن در نازنين بود يا مال ايران بود يا اينجا ... واي شماره ها را بگو... با چه جان كندني در مدت 3 سالي كه سركار ميرفتم آرشيو كاملي از تمام رده بالاهاي هم رشته ام را جمع كرده بودم و با همانها به جماعتي فخر مي فروختم... آخ كه سوزش جاي خاصم شدت گرفت يك لحظه! چه بازيهايي داشت قربانش بروم... تازه روز پيشش جعبه لايتنرش را با آن دست چلاقم به روز كرده بودم... تازه قرآن هم داشت تويش! امسال كه قرآن براي مراسم شب قدر نداشتم همان را بالاي سرم نگه داشته بودم!!! واي واي واي... مسيج هايش را بگو... اصلا من يك آرشيوي جمع كرده بودم تا به عنوان سند افتخار به همسر آينده ام نشان دهم! احتمالا خدا پيش بيني كرده كه اينكار ممكن است كمي برايم گران تمام شود و ترجيح داده صورت مسئله را پاك كند... :( خب نشانش نمي دادم يا اصلا با همين پسرك آيريش كه خيلي اپن مايند است ازدواج مي كردم خدا... باز هم بگويم يا متوجه عمق فاجعه شده ايد...
يك چيزهايي آدم را بدجوري ميسوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نميشود... مثل امروز ...
من آخر هفته يك امتحان مهم دارم و كلي چيز مهم در آن مموري نازنين ذخيره كرده بودم... حالا دست مباركم مانده توي يك چيز سفتي كه اگر اشتباه نكنم شبيه پوست گردوهاي سمنان است...
امروز از صبح 5 دفعه زنگ زده ام به رسپشن خرفت آن مارگت هتل شوم و توضيح مفقود شدن چيزم را دادهام اما آقا بعد از كلي غر براي گشتن 5 بارهي اتاقم گفت هيچ چيزي آنجا نيست خانوم و گوشي را قطع كرد...
يك چيزهايي آدم را بدجوري ميسوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نميشود... مثل امروز ...
جامانده ها:
1-با تاسي از ابراهیم رها
موبايل مارو دزديدن دارن باهاش پز مي دن :(
2-بهاره رهنما يه جايي تو فيلم "دايره زنگي" ميگه نذر كردم اگه ماهواره آزاد شه يه ماه سفره بندازم ، منم نذر كردم اگه گوشيم پيدا شه يه ماه بذارم دوستام مجاني باهاش زنگ بزنن (يعني فقط ببينين چقد واسم مهم بوده)
ژنرالها علیه ژنرالها
کودتا می کنند
سرتیپ ها و سرلشگر ها علیه خودشان
شما
علیه یک سرباز کودتا کرده اید
که هیچ ستاره ای روی شانه اش یا
توی آسمان نداشته و ندارد
او مسلح نبود و نیست
جز
یک دست لباس و یک جفت کفش
تنها یک دل داشت
که شما ازش گرفته
و سرش کلاه گذاشته ای
"شهرام رفیع زاده"
.
.
.

در این رابطه بخوانید:
بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد...
مرگ بهنود، مرگ احساس مادری انتقامجو، مرگ مهربانی
دلم ربناي شجريان رو ميخواد...
دلم شلوغي خيابونا قبل از افطارو ميخواد...
دلم خلوتي خيابوناي مشهد بعد از كلاس زبان رو ميخواد...
دلم اون يه روز در ميوناييو ميخواد كه واسه افطار مي رفتيم خونه شما...
دلم خنده هاي ريز ريزمونو ميخواد كه مي گفتم بيا اينور وايسيم تا هادي برسوندمون...
دلم سريالاي ماه رمضونو ميخواد كه هيچوقت تلويزيون شما نمي گرفت...
دلم چايي و زولبياهاي طرقبه رو ميخواد...
دلم پياده برگشتنا از خونه ي شمارو ميخواد...
دلم روزاي 8 تا 12 كار كردناي اداره رو ميخواد...
دلم بن هاي مجاني ماه رمضون اداره رو ميخواد...
دلم خميازه هاي كشدار بعدازظهر رو ميخواد...
دلم مهموني بازياي الكي رو ميخواد...
دلم خيالبافيهاي مجرديتو ميخواد...
دلم غر زدناي بي ماشينيمونو ميخواد...
دلم بهونه هاي الكي واسه روزه نگرفتنتو ميخواد...
دلم "ضعيف شدم ، زير چشام سياه شده " گفتناتو ميخواد...
دلم روز دفاع مامانتو ميخواد...
دلم 30 روز انتظار واسه افطاري دعوت شدن خونه آقاي ايكس! رو ميخواد كه هيچوقتم نمي شد...
دلم صفحه چيدن پشت سر فرزانه واسه نياوردن افطاري در خونه تونو ميخواد...
دلم مسقطياي آرزو رو ميخواد...
دلم خجالت نيم كيلو باميه خريدنامو ميخواد...
دلم جوشن كبيراي مسجد خيابون قائمو ميخواد ...
دلم چرت زدنامون موقع قرآن به سر رو ميخواد ...
دلم همون نيمچه سفره ي افطار ته خيابون بابك رو ميخواد...
جامانده ها:
اينا كه نوشتم منظورم غرزدن و ناليدن نبود ..خواستم بگم يعني بابا منم دل دارم....![]()
اين روزا داغ آخرین روزای مرداده... ميدونم و نميدونم...
خسته ام و نيستم...
سرگردونم
مابين مزه ي گس خواستن و نخواستن...
ما بين طعم تلخ بودن و نبودن...
مابين دوست داشتن و دوست داشته شدن...
بين لبريز شدن و بي واژگي...
.
.
.
چه سخت است
دل کندن از شهر رؤيا
چه سخت است
بدرود با دستهايت....
آمدم
اما اين فقط يك شوخي ست
ويا لااقل تو باورنكن!
جدايي
بريدن درخت از ريشه است
و اره كردن زندگي
كه مرگ را رقم مي زند
اما من زنده ام
واين يعني من آنجايم
كنار تو
كنار تو و درخت توت و اسب
.
.
.
این روزا زندگی کردن هم دل خوش می خواد...
جامانده ها:
برای جامانده ها همین یک لینک از وبلاگ باران در دهان نیمه باز کافیه... برایمان عزیزتر شده ای...
آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد ...
"حسین پناهی"
.
.
.
بعد از هفت سال دوباره برگشتم سرخط... برگشتم به عادت به یه غربت دیگه... برگشتم به از سر گرفتن تنهاییا... برگشتم به زندگی خلاصه شده توی یک چمدون و یک دنیا نگاه غریبه...خواستم ثابت کنم میشه به زحمت چیزیو ساخت و برای داشتن چیزهای دیگه ظرف چند روز ولش کرد... باید این راه درست باشه...باید...
جامانده ها:
ببین دوست جون ! ته دلم میخواستم مینای کنعان بشم اما نشد...
در چشم هاي من آجر مي چينند
ديوار خانه ي تو
هر روز بالاتر مي رود
خداحافظ محبوب من !
تو را دوباره نخواهم ديد
حالا كه اين شعر را مي نويسم
كارگرها
آنجا مشغول كارند!
"رسول یونان"
.
.
.
آچمز شده بودم...
جامانده ها:
هوم م م م ... انگار واقعيت داره رسوخ مي كنه...
روزا همش سرد و گرم ميشه... از اين همه خونسرديم حالم بهم مي خوره... چرا من هيچوقت گريه نمي كنم... چرا من هيچوقت نخواستم كوتاه بيام... حالم از اين غرور احمقانه م بهم مي خوره... چرا هميشه فك كردم خيلي حاليمه... چرا هيچكي پيدا نشد كه بزنه تو دهنمو بگه از اون بالا بيا پايين...چرا اين روزا انقد پشيمونم.. چرا يه وقتايي آدمايي كه زياد حساب و كتاب مي كنن يدفعه عدداشون قاطي ميشه؟..... چرا بعضي چيزا رو نمي شه تو قالب معادله برد و حل كرد... چرا تو اين زندگي يه وجبي من هيچي با هيچي جور درنمياد...
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت ...
.
.
.
جامانده ها:
1- وای که این سایپا چقد واسم دوس داشتنی شده... استقلالیای عزیز سکته نکنن یه وقت![]()
2- يه آدماي مهربوني تو اين دنيا هستن كه اگه ساعت11 پنج شنبه شب بهشون بگي دستگاه DVD تو وردار بيار نه نمي گن... معلومه دنيا انقدرا هم كه فك مي كردم بد نشده...
3- قرار هاي كافه 19 رو دوس دارم چون وسط همهمه هاي بقيه ،اين حرفا تو ذهنم گم ميشه...
به خورشید مرخصی می دادم به شب اضافه کار!
سیگاری روشن می کردم
و با دود از هواکش کافه بیرون میرفتم
مه می شدم در خیابان ها
که لااقل این همه گم شدن را
اتفاقی کنم!
"گروس عبدالملکیان"
.
.
.


