تبليغاتX
پَرسـه‌های یک مـهاجر
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
يکی از ما در باران در آينه‌ای گم شد *
زندگی یک قسمت‌های گُهی دارد... یک وقت‌هایی‌ست که آدم دوست ندارد بعضی چیزها را بشنود... تو تلفن زدی و من تمام دی‌شب را کابوس دیدم تا خود صبح... حرفِ امروز و دیروز که نیست، حرف خیلی روزهاست، حرف خیلی لحظه‌هاست... ما اگر طاقت نیاوریم چه کنیم؟ ما اگر با هم حرف نزنیم چه کنیم؟

.

.

.

يکی از ما

اعتماد از دست داده بود

روی پله‌های خانه‌ای ماند

همه عمر

به دنبالِ کفش‌های گم شده‌اش در باد بود...*

*"احمدرضا احمدی"

نوشته شده توسط هدیه در 14:46 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیستم فروردین 1391
از سِری پُست‌های آخر شبی
این‌روزها خبرِ خاصی نیست، البته یک خبرهایی هست خب، اما من فعلا حوصله نوشتن‌شان را ندارم.

چند روز پیش این ویدئو مکس- امینی را دیدم. خیلی خندیدم گفتم اگر کسی احیانا ندیده ببیند و بخندد :دی

نوشته شده توسط هدیه در 21:11 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم فروردین 1391
شبِ اولِ عید خود را چگونه گذرانده‌اید؟

امروز مثلا روز دوم عید است و این طور که معلوم است من سال را با غرغر کردن شروع کرده ام و معلوم نیست تا آخر سال چقدر ور بزنم.

دی‌شب در مجموع شب خوبی بود! این‌که می‌گویم در مجموع برای این است که یک جاهائیش خیلی بد بود. مثلا آن جائی که از اولین مهمان‌های سال جدیدمان پذیرایی کردیم و من بستنی را با چوب شکلاتی و چترهای رنگی تزئین کردم و همه از من تعریف کردند خوب بود. و آن قسمتش که قلیه ماهی خوردیم و یا آن جاهایی که صحبتِ تمییزی خانه ما بود!

گفتم که در مجموع خوب بود!

 البته غیر از زمانی که یکی از دوستانمان خواست که دستش را بشورد و متاسفانه معماری که خانه ما را طراحی کرده یک جورهایی در قسمت دزاین آشپزخانه ریده است بطوری‌که درب دستشوییِ پایین، به داخل آشپزخانه باز می‌شود و این یعنی برای رسیدن به دستشویی باید از آشپزخانه گذشت! و پر واضح است که کلِ جان کندن و خانه تکانی من فقط شاملِ نقاطی می‌شد که در تیررَسِ مهمان‌ها قرار دارند. حالا نمی‌دانم اینرسیِ من در تمییز کردن خانه باعث شد به این‌ حقیقت که مَردم اصولا بعد از دو ساعت خوردن نیاز به دستشویی رفتن پیدا می کنند فکر نکنم یا گشادیَم! که البته هر دو این ها به‌هم ربط دارند. به هرحال آن‌جا که گفتم دیشب خوب بود شاملِ استفاده مهمان‌هایمان از دستشویی و دیدنِ اوضاعِ آشپزخانه نمی‌شد و البته دیدن آقای "ز" توی رستوران. آقای ز که کروات‌ش را کمی هم کج زده بود و اصرار عجیبی بر گذاشتن کف دستش رویِ قسمت فوقانیِ ران زنش داشت و از اوضاع و احوال دنیا تحلیل‌های تحمی تخیلی ارائه می‌داد! و خانوم ن [همسر آقای ز] که در مجموع آدم نَچسبی بود ودر تمام مهمانی سعی می‌کرد به من بفهماند که یک سال است که دارد این‌جا زندگی می‌کند و هنوز با یک نفر هم دوست نشده و کلا کسی را در سطح و اندازه خودش نمی‌بیند!

این بود انشای من :دی

 

نوشته شده توسط هدیه در 15:53 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم فروردین 1391
نودُ‌‌یک
بازم یه سال دیگه! 

نوشته شده توسط هدیه در 15:16 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم اسفند 1390
وقتی بعضی‌ها با کارهای‌شان آدم را به غا می‌دهند!

یکی از بچه‌های دانشکده توی یکی از این مسابقاتِ ثخ-می عکاسی که توی تیزرش می‌نویسند اگر ببرید بلیط مجانی به فلان جهنم‌دره برنده می‌شوید شرکت کرده و با مسیجِ به فلانیِ فلانی قسم بیایید به من رای بدهید یک‌جورهایی ما را نموده. امروز دیدم روی والِ همه پیج‌ها، از چگونه در دو روز بچه‌دار شویم تا شهدای جن-بش قرمز! همین نوشته را پست کرده و تاکید کرده چون تنها ایرانی شرکت کننده در این مسابقه است بهتر است همه باهم متحد شده و به او رای بدهیم و تا همین لحظه با همین اسکی رفتن‌ها روی وال و مغز اَدد لیست‌هایش کلی لایک جمع کرده.

دلَ‌م می‌خواست  فی-س* ب-وک مثلا یک علامت انگشت وسط داشت تا من به او نشان دهم و بگویم لایک دیس عزیز جان! حالا لطفا بمیر و انقدر ناله نکن که تنها ایرانی شرکت کننده هستی و نماینده کشورت هستی و کوفتُ زهرمار و دست از سرِ کچل ما بردار! تمام!

نوشته شده توسط هدیه در 12:27 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
باید خودم را ببرم خانه *

مهمان داشتم. از وقتی برگشتم تقریبا همیشه کسی خانه مان بوده...

فکر کنم حدودا 65 روز از این 90 روزی که برگشته ام مهمان داشتم. همش که نمی شود جلوی گاز ایستاد و غذا پخت، بنابراین با احتساب زمان‌هایی هم که فقط خودمان دو تا بوده‌ایم فکر کنم حدود 80 وعده غذایی را بیرون خورده‌ایم (ناهار/شام/صبحانه). دوباره دارم شکم در میاورم. باشگاه نمی‌روم. یک‌ماهُ‌نیم است که استخر هم نرفته‌ام. آخر همش مهمان داشته‌ام. چرا وقتی مهمان می‌آید همیشه به یک‌طرف ماجرا بیشتر سخت می‌گذرد؟ چرا وقتی مهمان می‌آید همیشه برنامه‌های یک طرف ماجرا کنسل می‌شود؟

مهمانَ‌م را دوست دارم اما دلم بیشتر تنهایی می‌خواهد. دلم مسافرت می‌خواهد. دلم زندگی بی‌دغدغه می‌خواهد. دلم می‌خواهد یک صبح بیدار شوم بدون اینکه اولین فکری که به ذهنم می‌رسد کارهای عقب مانده باشد. بدون این ایمیل‌ها این اپلای کردن‌ها این سِرچ کردن‌ها... دلم می‌خواهد صبحی باشد که شبِ قبلش زود خوابیده باشم. دلم می‌خواهد صبحی باشد که از جایم بلند شوم صورتم را بشویم بیایم پایین و صبحانه درست کنم. دلم می‌خواهد صبحی باشد پنیری که 3 ماه است درش باز نشده را باز کنم. گوجه قاچ کنم. زیتون بگذارم کنارش. دلم می‌خواهد صبحی باشد که چایی دم کنم. چند وقت است چایی دم نکرده‌ام؟ چند وقت است صبحانه درست نکرده‌ام؟

چایی دم کنم و تا دم بکشد کفش هایم را بپوشم و یه کمی راه بروم... یه کمی راه بروم و به هیچ چیز فکر نکنم الا همان پنیری که بعد از 3 ماه قرار است دَرش را باز کنم و عطر چایی که توی خانه می‌پیچد... به هیچ چیز فکر نکنم، به هیچ کس فکر نکنم، غصه کسی را نخورم.

شما فکر می کنید می شود زن بود و صبحی بیدار شدُ فکرِ چیزی را نکرد؟ فکر می‌کنید می‌شود الا پنیری که بعد از 3 ماه قرار است دَرش باز شود و عطر چایی که قرار است توی خانه بپیچد به چیز دیگری فکر نکرد؟

*باید خودم را ببرم خانه 
باید ببرم صورتش را بشویم 
ببرم دراز بکشد 
دلداری‌اش بدهم که فکر نکند 
بگویم که می‌گذرد که غصه نخورد 
باید خودم را ببرم بخوابد 
من خسته است...!

"علیرضا روشن"

نوشته شده توسط هدیه در 15:16 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم دی 1390
از عطرِ تنم می‌فهم‌َند با من بوده‌ای...*
لذت خواندن کتاب با این 

لذت گوش کردن آهنگ با این

.

.

.

ممنون برای این همه مهربانی ...

* نرار قبانی

نوشته شده توسط هدیه در 16:30 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم آذر 1390
هی دَرهَم شکننده‌ی تب من و تاريکیِ مردمان*
من دلِ‌م آرامشِ خانه‌ایی که دیگر ندارمَ‌ش را می‌خواهد...

* سید علی صالحی

نوشته شده توسط هدیه در 17:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران*

همیشه فکر می‌کردم روزی می‌رسد که تو بیستُ چهارم آبان را فراموش کنی؟ 

.

.

.

حفره‌ایی توی قلبم مانده، حفره‌ایی مانده که پُر نمی‌شود اما برای فاصله گرفتنِ بیشتر از تو لازم بود...

* سعدی

نوشته شده توسط هدیه در 12:47 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
آبانِ من...

آبانِ من... آبانِ تلخ... آبانِ شاد... 

آبانِ یادآورِ خیلی چیزها، خیلی آدم‌ها، خیلی روزها...

یادآور روزهایِ خاکستریِ دومین ماهِ مشهد بودنم... یادآورِ مزه مزه کردن روزهای اولِ مستقل بودن... یادآور روزی که چندین بار از اول تا آخر خیابانِ*سجاد را دنبال فروشگاه عالم‌*زاده بالا و پایین رفتم و هِی گم می‌شدم... یادآورِ آبانِ هشتادُ یک...

یادآور روزی که وبلاگ نوشتن را شروع کردم... یادآورِ خوابگاهُ خوابگاهُ خوابگاه... یادآورِ عاشق شدن‌هایِ امروزُ فارغ شدن‌های فردا... یادآورِ آبان هشتادُ دو...

یادآور آن آنفلانرایِ لعنتی، آن سرفه‌های مکرر، آن خانه‌ی خیابانِ بیستُ دوم... یادآورِ هم‌اتاقی‌هایِ شادِ شادِ شاد... یادآورِ خندیدن‌های بی‌وقفه... یادآورِ آبانِ هشتادُ سه...

یادآور روزی که کفِ خانه‌ی خیابان سی‌ام افتاده بودم و از زور گریه چشمهایم باز نمی‌شد...

یادآور روزی که شبحِ کسی آمد و رفت... 

یادآور یکی از بدترین روزهایِ زندگیم... یکی از بدترینِ آن‌ها...

یادآور کسی که برای تولدِ بیستُ یک سالگی‌ام نوشت "هماره جشنی برپاست ..."...یادآورِ پیاده راه رفتن‌های طولانی... یادآورِ روزهایی که نماندند... یادآور آبانِ هشتادُ چهار...

یادآور روزی که آن مهمانیِ مسخره را توی خانه خیابان سیُ هشتم گرفتم... یادآورِ روزهایِ شرکت... یادآورِ خدا خدا کردن‌هایِ از تهِ دل... یادآورِ آبانِ هشتادُ پنج...

یادآور روزهایی که دنبال پیدا کردنِ خانه سرگردان بودم...یادآورِ روزهایِ بی‌‌خانمانی... یادآورِ آبان هشتادُ شش...

یادآورِ التهابِ ماندنُ رفتن... یادآورِ خانه‌ی دنجِ خیابان سوم... یادآورِ گرمایِ پلاکِ صدُ نورده... یادآورِ آبانِ هشتادُ هفت...

یادآورِ پائیزی که نبود... یادآورِ خیره شدن به خیابانی که هیچ برگی روی آن ریخته نشده بود... یادآور آبانِ غربتِ هشتادُ هشت...

یادآورِ اولین پائیزِ با او... یادآورِ خانه‌ی خیابانِ سه هفتم...یادآورِ آبانِ هشتادُ نه...

یادآورِ امروز... یادآورِ روزی که برمی‌گشتم... یادآورِ روزی که برگ‌ها روی سنگفرشِ خیابان بودند و  من در خیال‌َم دختری را می‌دیدم که خیابانِ*سجاد را دنبال مغازه عالم*زاده بالا و پائین می‌رفت... یادآورِ آبانِ نود...

.

.

.

جامانده‌ها:

من اردی ‌بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفته‌ام.

"فاطمه حق وردیان"

نوشته شده توسط هدیه در 15:50 | | لینک به این مطلب